Hollow Echoes
برای فریادها و قهقهه هایی که در زمان گم شدند
آدمها چند دسته اند: آدم هایی که بر اساس تجربه مون اونا رو دسته بندی می کنیم. آدم هایی که بر اساس علاقه مون اونا رو دسته بندی می کنیم. و آدم هایی که فقط توی ذهنمون اونا رو می بینیم و دسته بندی می کنیم. مهم نیست چند بار بگیم دسته بندی بده, دسته بندی اله و بله...یه جورایی توی ذاتمون جا افتاده... و این وسط فقط یک دسته باقی موندند: آدم هایی که به خاطر ضعف فکرشون نه تنها سقوط کردند و می کنند, بلکه دیگران رو هم با خودشون می برن... و تاریخ خودشو تکرار می کنه... اگر قراره همیشه خاطرات بد توی ذهنم باشه...حداقل 3-4 جمله ی خوب و روحیه دهنده توی ذهنم مونده: "همون تغییری باش که می خوای ببینی." "واسه ی مهربونی حتما لازم نیست دست کسی رو بگیری یا نوازشش کنی...کافیه قلبش رو لمس کنی." "زندگیت رو می خوای چطوری تموم کنی؟" .............. پ.ن:مثل همیشه...هیچ حرف خاصی نیست که زده بشه. دیشب تا صبح ساعت 6-7 نخوابیدم. مهمونی رو هم از دست دادم. ولی مهم نیست.حداقل خودم رو فعلا خالی کردم. طبق معمول داشتم وبلاگ پرنده فلزی...اه یعنی سنگی رو می خوندم. چشمم دوباره به این خورد:"از نور بنویس تا دنیا روشن شود." و با خودم فکر کردم... ویدیوی نیک ووییج رو دیدم که گفت: خودت همون تغییری باش که می خوای ببینی... و با خودم فکر کردم... یه نگاه به گذشته کردم...اونجا چیزی نبود به جز سایه ی یه آدم که توی زندگیش خیلی چیزا به دست آورده بود و از دست داده بود. اما همون آدم بود...با تمام قوت ها و ضعف هاش...قبلا تونسته بود تغییر ایجاد کنه... پس الان هم می تونه...مهم نیست اطرافیانش چقدر می خوان بکشنش پایین... هنوز اول راهیم...بهتر نیست نا امید نشیم؟ بعضی وقتا ما آدما وقتی بهم می رسیم یهو می فهمیم چقدر توی زندگی همدیگه تاثیر گذار هستیم و چقدر می تونیم با هم پیوند داشته باشیم... بعضی لحظه ها رو با همیم و لحظه های دیگه سعی داریم لحظه های خوشمون رو به یاد بیاریم و سعی کنیم چیزی مثل اونا رو خلق کنیم تا افسوس اون روزها رو نخوریم... و بقیه رو نادیده می گیریم چون اون آدم خاص توی زندگیمون جایگاش از همه چیز بالاتره, برامون از همه چیز باارزشتره... اگر یه روز از حالش بی خبر باشیم به هزار و یک راه که شده از حالش باخبر می شیم... بهترین لحظه هامون لحظه هاییه که با هم هستیم...با هم می خندیم...با هم درد و دل می کنیم... اما باز در آخر آدمیم...نیستیم؟... بعید نیست روزی بیاد که عصبانیت و کینه بین آدما فاصله بندازه... بعید نیست روزی بیاد که از همدیگه خسته بشیم و بخواییم با دروغ گفتن همدیگه رو کنار بزنیم... و هیچکس نمی دونه...همین آدم بودن یعنی داشتن قلب و احساسات...یعنی داشتن احساس...! و همدیگه رو کنار می زنیم...به همین سادگی...به سادگی یک حرکت... تا ابد می مونیم و یه مشت خاطره... واقعا سخته همدیگه رو درک کنیم...؟ واقعا سخته بفهمیم احساسات طرف مقابلمون رو و این که چه ارزشی داره برامون...؟ که چقدر قلب شکوندن کار راحتیه...؟ کاش...فهمیدن اوضاع آسونتر از اینا بود...کاش... دلم می خواست بفهمم واقعا دارم کنار زده می شم؟ علتش چیه؟ ============================== اسمشو گذاشتم برداشت آزاد, تا هر کسی هر جور می خواد برداشت کنه... فقط...دلم می خواد گریه کنم...همین...کسی رو مقصر نمی دونم ولی وقتی قلبم شکسته دلم می خواد برم تو لاک خودم... تازه داره دوباره یادم میاد که تبعیض چیه... چطور آدمها رو کنار می زنن... و چطور فکرها رو این قدر متلاشی می کنن تا برن کنار... فقط...داره حالم بهم می خوره از همه چی!! از همه چی!!! دلم یه چیزی مثل انگیزه می خواد واسه ادامه دادن راه خودم. انگیزه...انرژی مثبت...هرچیزی... کمک... روزها و شب ها می گذرند و هر چقدر هم بخوام بهشون آب و لعاب بدم تا هیجان انگیزتر بشن بازم چیزهایی می بینم که رو خودم تاثیر منفی می ذارن... واقعا نمی شه جلوی خیلی چیزا رو گرفت. از آدمهایی که شنیدن اسمشون باعث می شه به آدم انرژی منفی تزریق بشه گرفته تا کارهایی که به خاطر رودربایستی بهت می سپارن. خوشبختانه به اندازه ی کافی پررو شدم که "نه" بگم به بعضی آدمها. و البته به اندازه ی کافی بی خیال بعضی آدما شدم که یه فاصله ی معین داشته باشم با بعضیا. چیه؟ زندگی منه.نیست؟ یکمی حق انتخاب دارم. === بد نیست یه آهنگ نسبتا مالیخولیایی رو بذارم اینجا که لذت ببرید: یه روز جمعه ی دیگه. حال و حوصله ی بیرون رفتن رو هم ندارم زیاد. البته شاید 1-2 ساعت دیگه برم یه قدمی بزنم. صبحم که خواب موندم و تا خواستم برم استخر نشد. حالا ببینیم چی می شه دیگه. 1-2 ساعت بیرون باشم یه حال و هوایی تازه کنم. ================================================ دیگه یاهو هم واسم جذابیت خاصی نداره... چی باعث می شه خودمو از این گرمای کوفتی و این روند مسخره رها کنم؟ نمی دونم...فکر کنم توی خودم باشم بهتره. صبح ها که پیاده می رم سرکار فقط گرمای هواست و هدفونام و یه دنیا فکر و خیال توی سرم. بعضی وقتا اینقدر حال می ده واسه خودت دیوانه وار توی خیابون زیر نور آفتاب قدم بزنی که لااقل اگر از دست چیزی ناراحتی علت ناراحتیت گرما باشه نه مشکلات دیگه. باز خوبه 32 گیگ فضا دارم که خیلی چیزا روش بریزم... نینماخ؟...باید صبر کرد واسه ی تغییر و تحول. ================== بعدها می خواست بنویسه:امین دهنت سرویس! ================== راستی...تا همینجا از همه ی کسایی که سر می زنن به وبلاگم ممنونم...از اونایی که لایک هم می زنن ممنونم...هر چند دوست نداشتم که عمومی باشه ولی خوب...بعضی چیزا رو انجام می دیم و فقط می گیم "دلمون خواست."


| Design By : Mihantheme |

